تبليغاتX
بیا دارمت
designer: saeed_asad86
تصـــــــوير تصادفي
منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS  
site map site map ror html site map
  Add to Technorati     ..............................

لينك دوستان
?زيباترين قالبهاي وبلاگ? سیاوش قمیشی(مردی در تنگنای موسیقی)
سیاوش قمیشی(علی میرویسی)
کلبه تنهایی من
خانه نیلوفری
غمکده
ماجراهای منو ممد
خزان اشک
پرنیان
باورم کن (مهدی)
امپراطور
کالسکه سوار
سروده های ماندانا
::ساخت لوگو،بنــرو تيتر::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:بیا دارمت در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب

View Full Size Image

 

حرف هاي ما هنوز ناتمام،

 

تانكاه مي كني وقت رفتن است ،

 

باز هم حكايت هميشكي،

 

پيش ازآنكه باخبر شوي،

 

لحظه ي عزيمت تو ناگزيرمي شود،

 

آه اي دريغ و حسرت هميشكي،

 

ناگهان چقدر زود دير مي شود.

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 10 بعد از ظهر | |

دلم برشما مرغان تشنه میسوزد!چگونه به شما

 

 بگویم که شما را وعده کرده ام به سراغ

 

سر چشمه ای که در کوهستانی دور دست.

 

در آن سوی افق های مایوس زمین از دل

 

 سنگ ها میجوشد رفتم تا برای شما-ای

 

 کبوترانی که همه در ظلمت پرواز کرده اید -

 

 جرعه های سرد و گوارایی از آن آب به ارمغان

 

 آورم اما......

 

....... اما چه بگوییم ؟چگونه بگوییم؟

 

به کوهی آتشفشان رسیدم. که هوایش از لهیب بخار

 

 های غلیظ و سوزنده پر بود. که زمینش .

 

دره و دشتش از سیل هولناک آتش های مذابی

 

 پوشیده بود.همچون دهان دیوانه ای خشمگین

 

 و بسته در زنجیر میخروشید........

 

 

 

 

روح زندانی معبد من تشنه ی قرن های بی باران!

 

کوزه ها را همچنان خشک و غبار آلوده بر گرداندم.

 

شرم دارم آنها را به تو – که در بازگشت بی امید

 

 من از این حجرت ناکام.به دیدارم خواهی آمد

 

 – پس دهم.

 

آن گوهر شب چراغ بهشتی را سنگ سیاه کرده اند.

 

دوست دارم کوزه ها را همین جا بر زمین زنم.بشکنم

 

همچون"قطره ای بر نیلوفر".

 

شبنمی افتاده به چنگ شب حیات

 

آرام و بی نشان

 

در ارزوی سر زدن آفتاب مرگ

 

نشسته ام و چشم های خاموشم را

 

به لب های کبود مشرق دوخته ام........

 

پرستوهای بی بهار من.قاصدک های آواره در

 

 باد.باز گردید...!

 

و تو ......

تشنه ی مجروح و عزیز من!

 

چشم هایت را به من مدوز.... ببند....

 

من از دیدن آنها رنج میبرم...

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 8 قبل از ظهر | |

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از ژی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

وتو رفتی وهنوز.....

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

 

                    و من اند یشه کنان

 

                    غرق در ا ین پندارم

 

                 که چرا باغچه ی کوچک ما

 

                          سیب نداشت.........

 

 

                   

 

 

 

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 10 بعد از ظهر | |

 

آنگاه که باد مخالف می وزد

 

پناه میبریم بر سنگ ها

 

و فراموش میکنیم

 

از همین باد هاست

 

پرواز بی نظیر عقاب ها.....

 

 

 

 

 

 

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 1 بعد از ظهر | |

رو به شما می مانم

تا وقتی سنگ انداختنتان تمام شد

با گوشه ای از پیراهنم که هنوز خونی نشده

خاک را از دستانتان پاک میکنم........

                                         (امیر.ن)

دگر چه میخواهم از این صبح و شام شبیه هم

پس پناه بی پایان من کجاست

فراموشی و خاموشی من کجاست

سر حد سادگی های بی خیال

خنکای آن خواب نا تمام

تمام........

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 1 بعد از ظهر | |

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 1 بعد از ظهر | |

محبت از درخت آموز كه سايه

 

از سر هيزم شكن هم

 

بر نمي دارد

 

 

05.gif

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 11 قبل از ظهر | |

غروب تنها

Image hosting by TinyPic

 

مثه یه غروب تنها که می شینه پشت ابرا

 

 

یک سکوت بی پناهم

 

 

توی این بیهودگی ها لحظه هارو می شمارم

 

 

انتظار هر نگاهم...

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 11 قبل از ظهر | |

خدایا

      به من زیستنی عطا کن

 

که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه های که

 

برای زیستن گذشته است

                                      حسرت نخورم....

و

    مردنی عطا کن  که بر بیهودگیش

                                   

                                 سوگوا ر نباشیم...!!!

 

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم  

 

اما آنچنانکه تودوست می داری

 

خدایا:

            چگونه زیستن را به من بیاموز

           

           چگونه مردن را خود خواهم دانست!!!  

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 10 قبل از ظهر | |

پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی

عمرشونو بی همنفس کز میکنن کنج قفس

نمیدونن سفر چیه عاشق در به در کیه

هر کی بریزه شادونه فکر میکنن خداشونه

یه عمر بی حبیبن با آسمون غریبن

این همه نعمت اما همیشه بی نسیبن

چه میدونن به چی میگن ستاره

دنیا کیا بهاره

چه میدونن عاشق میشه چه آسون پرنده زیر باروون

تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره

چشمه ی کوه مشرق چه راه دوری داره

قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم

مهم نبود پریدن ولی برنده بودم

فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی

غصت میگیره وقتی میدونی و میبینی....

 

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 4 بعد از ظهر | |

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 1 بعد از ظهر | |

 

                 این روزا درس نخونی بد.درس بخونی از اون بدتر.

                 خداییش شما بگین چی کار کنیم از اینا بهتر

 

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 9 قبل از ظهر | |

 

مرا کسی نساخت. خدا ساخت. نه آنچنان که (کسی میخواست)که من کسی نداشتم. کسم خدا بود.

کس بی کسان. نه از من پرسید نه از آن من دیگرم. وقتی داشتند مرا می آفریدند .کسی آن گوشه خدا

 خدا نمی کرد. وقتی داشتم روح میپذیرفتم . شکل میگرفتم . قد میکشیدم . رنگ میخوردم فرشته ی

ظریف و شوخ و مهربان و چابکی با نوک انگشتان کوچک سحر آمیزش بینی ام را صاف و صوف نمیکرد .

وقتی میخواستند قامتم را بر کشند. خویشاوند  شاعر بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را

نثار بالای من کند. وقتی میخواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند آشنایی دلسوز و دل شناس

نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب بهترین را بر گزیند. وقتی میخواستند روح را در

کالبدم نهند  هیچ کس پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از  تزهتگر ارواح  فرشتگان. قدیسان .

 شاعران . و عارفان و خدایان هنر و احساس و ایمان .نازترین و نازنین ترین را انتخاب کنند.وقتی...

. وقتی.... وقتی....

 

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 1 بعد از ظهر | |

همه رفتند کسی دور و برم نیست

چنین بیکس شدن در باورم نیست

اگر این آخر و این عاقبت بود

به جز افسوس هوایی در سرم نیست

همه رفتند کسی با ما نمونده

کسی خط دل ما رو نخونده

همه رفتند ولی این دل ما را

همون که فکر نمیکردیم سوزونده

چه هاشا تقه ای بر در نخورده

که آیا زنده اید یا جون سپرده

چه هاشا صحبتی حرفی کلامی

که جزو رفتگانیم ونمرده

عجب بالا و پایین داره دنیا

عجب این روزگار دلسرد با ما

یه روز دور و برم صد تا رفیق بود

منو امروز ببین تنهای تنهام

 

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 6 قبل از ظهر | |

 

dancing rain

 

جا داره همین جا به دلیل از دست دادن یکی از بچه های بامرام وب

سیاوش قمیشی(نیما تهرانی)به خانواده و دوستان آن عزیز و بچه های

 وب سیاوش تسلیت بگم.امید وارم غم آخرشون باشه

ومن ودر غم خودشون شریک بدوونن. ارادتمند همهشان.سیاوش....

 

نیما جان  مسافر عجول و یخ کرده پاییز ۸۵ جایت در بین ما خالیست ودلمان

برایت تنگ میشود. لحظه لحظه های وب سیاوش بوی تو را دارند..... همواره

 به یادت می مانیم.ارادتمندت سیاوش...

 

اگه گفتم خداحافظ

 نه این که رفتنت سادست.

نه این که میشه باور کرد

دوباره آخر جادست

خداحافظواسه این که

 نبندی دل به رویا ها

بدونی بی تو و با تو

همینه رسم این دنیا

                                                              خداحافظ

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 10 قبل از ظهر | |

every body's looking for that some thing

one thing that makes it allacomplit

you find it in

the strangest place

place you never knew it could be

some find it in

the place of their children

some find it in

their lover's eyes

when you've found

that special thing

you are flying

with out wings

you find it in

the deepest friend ship

i'm flying without wings

my life bigins

and you wiil be it ends..

im flying without wings

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 0 قبل از ظهر | |

                

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 1 بعد از ظهر | |

خیلی وقته دیگه باروون نزده

رنگ عشق به این خیابون نزده

خیلی وقته ابری پرپر نشده

دل آسمون سبکتر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها

مثل بغض توی سینه ی منه

ابر چشمام پر اشک ای خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم

همه حرفا که آخه گفتنی نیست

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 1 بعد از ظهر | |

اشتباه از ما بود

که خواب سر چشمه را در خیال پیاله میدیدیم

دستهامان خالی

دلهامان پر

گفت و گو هامان مثلا یعنی ها

کاش میدانستیم

هیچ پروانه ای

پر پرواز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب میمیریم

از خانه که می آییم

یک دستمال سفید

پاکتی سیگار

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است

 

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 3 بعد از ظهر | |

دارد باران می بارد

 

باران دارد به خاطر سنگ مزار تو

 

وعریانی گریه های من می بارد.....

 

دارد باران می بارد

 

باران دارد به خاطر دلداری مادرانمان

 

هی گونه های من و سنگ مزار تو را میشوید.

 

انگار همین شب رفته از پیش ما بودی

 

که ناگهان دمی در قاب خیس پنجره آوازت داد

 

سفر بخیر

 

سفر بخیر مسافر غمگین پاییز

 

سفر بخیر

 

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 11 قبل از ظهر | |

                                   دلم گرفت از آسمون

 

هم از زمین هم از زمون

 

تو زندگیم چقد غمه

 

دلم گرفته از همه

 

ای روزگار لعنتی

 

تلخ بهت هر چی بگم

 

من به زمین و آسمون

 

دست رفاقت نمی دم

 

من به زمین و آسمون

 

دست رفاقت نمی دم

 

 

dancing rain

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 9 بعد از ظهر | |

بخونيد بد نيست ....

 

 

روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت


روزی که کمترين سرود

بوسه است

وهر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که ديگر درهای خانه هاشان را نمی بندند

قفل

افسانه ايست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطرآخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم

روزی که هر لب ترانه ايست

تا کمترين سرود بوسه باشد

روزی که تو بيايی

برای هميشه بيايی

و مهربانی با زيبايی يکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که

ديگر نباشم...

 

احمد شاملو

 

[+] نوشته شده توسط قمیشی پرست در 11 قبل از ظهر | |

من خودم هستم

 

بی خود این آینه را روبروی خاطره مگیر

 

هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است

 

تنها

شبی هفت ساله خوابیدم

 

و بامگاهان هزار ساله بر خواستم